|
تقديم به همرهان دگرانديش:
صاحب که خادم را نهد تنها و غافل از خبر تقصیر بر خادم چرا؟ هم خم به سر هست هم کمر جاه و مقامش کی بود پندار اعمال درست تشنه پی آب است چرا؟ شاخه چرا خواهد ثمر
(گلك-اردیبهشت ۹1)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
پاییز دیگر آمد و وقت خزان شد باز سر خوابـی زمستانـی بـود بر پای دستانم ثمـر آهی ز دل تکرار شد در بستـر عشقش مدام پیمانه را بشکست وجان بی می نمود و پیرتر
(گلك-آذر۸۹)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
مرده بادا مردم این سرزمین کز فضولات از جفا پرورده دین ره نخواهد جز به غارت با نقاب حق نجوید چون که حق فرموده دین
(گلك-آبان۸۹)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
مردمانی دزد و ظالم در کمین یکدگر صد هنر در دست و دایم اندرامّاواگر آه وافسوس وفغان از مردمان بی خرد در فراراز حق و نالان از نبوددادگر
(گلك-مهر۸۹)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
تو گویی که آن ها چرا کهترند ز افکار سالم که از آخرند مگر مردمان لایقنـد این چنیـن و گرنه چرا ملّتـی ابترند
(گلك-مهر۸۹)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
همه شعر شاعر به آه هست و سوز دلـی پــر ز شکــوه ز تاری روز به ظاهر چنین غم به اشعارشان به حق آیت از جهل عام است هنوز
(گلك-شهریور۸۹)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
گمان کرده بودم نوشتن دواست ولیکن خطا بود و حقش بلاست ز پیشین نوشتند بر کوه و پوست به اجرا نشد هیچ، جاهل خداست
(گلك-شهریور۸۹)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
بساط ظلمبهشهرمانكردهاندبرپاجماعتي نشاط عمراز همهگرفتهاندهرجا بهساعتي بهرنگيحقغافلبكردهاند،احوالمانخراب رواقكفربرماخوراندهاند،خداياشفاعتي
(گلك-دي۸۸)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
شهر کنونیّ ما،سمبـلاحـرارنیسـت عشقوحقيقترفيق،مضحكهوعارنيست روحوتناندرهماند،مزّهوميباهماند ياكهنبايدهوس،ياكهجلودارنيست
(گلك-آذر۸۸)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
گفت بهدلدربرموجسمبهدنيايدگر حال فغاناز تنواحوال بهمعنايدگر پيش بياباتنوجان سويتمنّايوجود شكر بهاين دلبريو كفر بهفتوايدگر
(گلك-آذر۸۸)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
تقديم به همرهان دگرانديش:
دلم ز شوق وصالت ز تن بهانه گرفت كهاين تويي كهوجودت مرا بهخانهگرفت همي به قطرهي اشكي چنين زبان فهمانـد كه همّـت آن شوقت ز من زبانه گرفـت
(گلك-آبان۸۸)
+ نوشته شده در ساعت   توسط Golack
|
|